رفتي و پر شدم از خلاء
-پر شدم از هيچ
-از همه رسيدم به هيچ
-از هيچ به كجا ميروم كنون؟
-بهر چه مانده ام؟
-كس نداند!
محتاج تر از هميشه به تو
به تو كه دستهايت را بال پروازم كردي
همان دستها كه زير خروار ها خاك خوابيده اند!
واي كه ما آدمها چه زود فراموش ميشويم!
يك سال گذشت!
به همين سادگي!
به همين تلخي!
چرا ثانيه ها براي ما اندكي صبر نميكنند؟
باورت ميشود؟
چه بازي ها دارد روزگار...
نوشته شده توسط فرا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
یاد بگیر وقتی کسی رو دوست داری دنبال دلیلش نگردی
اما وقتی کسی رو دوست نداری بگرد دنبال دلیل
واژه های کوچیک رو کنار گذاشتم برای بدست آوردن واژه های بزرگ
حالا نه واژه های بزرگ رو دارم نه اون کوچیک ها رو!
همینه که کم حرف شدم!
راستی روز دختر رو به خودم تبریک میگم!
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
خدايا چرا بعضيا انقدر راحت رنگ ميبازن؟
ببين من آدمي نيستم كه خيلي ادعا داشته باشما
اصلا" بزار از اولش شروع كنم
چند وقت پيش يه بابايي به من زنگيد
بعد از كلي بد و بيراه گفت تو خودت شماره دادي بهم
توي يه سايت
گفت من توي وبلاگتم ميام
كامنت هم برات گذاشتم قبلا"
من كه باور نكردم
هي خواستم قطع كنم گفت واگذارت ميكنم به خدا
كلي هم عين اين پيرزنا نفرينم كرد
خونشونم كرجه
يعني اينجوري گفت
حالا خدا عالمه!
اين گفت متولد 68 هستش حالا ماهش يادم نيست
ولي از من بزرگتر بود ديگه
هي ميگفت من عاشقتم فرانك
هي هم بهم ميگفت فري و حرص ميداد منو شديدا"!
گفت قبلا" باهم قرار گذاشتيم تو منو سركار گذاشتي و نيومدي
من؟نه به خدا خبر ندارم اصلا"!خالي ميبنده لابد ديگه
حالا مهم نيست
گفت ميخوام ببينمت
20 شهريور بود ديگه فكر كنم
منم خالي بستم كه آقا ما شماليم!
(خوب نميخوام ببينمت.نميفهمي؟)
گفت كي مياي؟مام گفتيم 29شهريور
گفت بعدش بيا ببينمت
گفتم خوب!
رفتم با پ و س مشورت كردم گفتم خوب حالا چيكار كنم؟
اونا گفتن قرار بزار بقيش با ما
گفتم پنجشنبه 2 مهر ساعت 10 صبح بيا پارك سرفاز3
گفت باشه
پنجشنبه قرار بود با پ و س بريم شهريار دانشگاه پيام نور اونجا كتاب بخريم
چهارشنبه اون آقا گفت چي ميپوشي؟
س گفت بگو: شلوار لي و مقنعه ويه مانتو كه آستينش سفيده
مام گفتيم
پنجشنبه شد
صبح رفتيم من و پ شهريار
س نيومد
قرار بود اون بره سر قرار
زنگ زد گفت خواب مونده
حالا ساعت چند بود؟9:45
من و پ رسيده بوديم بازار ميلاد بوديم توي يه كافي نت
هي اون زنگ ميزد ميگفت كجايي و اينا؟!
هي ميگفتم توي راهم دارم ميام
ساعت10:20 س رسيد سر فاز
پ رو هم فرستادم دنبالش البته گوشيم دست خودم بود
وقتي ميديدم داره زنگ ميزنه دايورت ميكردم روي گوشي پ
خلاصه س و پ رسيدن توي پارك
پ اس زد بهم كه اين يارم كجاش 20-21 سالشه؟
اينكه شيرين 30 رو داره!
س بيچاره رفت پيش اون
س هم بدبخت خجالتي!
ميگفت اين يارو دست هرچي هيز رو از پشت بسته!
ميگفت اين ديگه كي بود؟
ميگفت برگشته به من گفته سيگاري!
اگه اينو نميگفت با س به كارمون ادامه ميداديم تا ببينيم يارو چجوريه
يارو بلند شده با كلي فحش رفته
حالا اين كي بود؟
كسي بود كه كلي ادعاش ميشد
كلي ميگفت من از روي هوس نميخوام باهات باشم
من عاشقتم
كلي زر مفت ميزدا
آدم آشغال!
حالا بيا كامنتاشو بعد اون ماجرا بخون!
حيف پاك كردمشون انقدر كه كثافته
زشت ترين حرفا رو نوشته بود
من پاك كردم
به س و پ گفتم ببينيد!اين همون آدم باشعور و فرهنگ بود كه ميگفتين!
بياين بخونين عزيزاي من!
پ كه باورش نميشد
ولي من باورم شد
ميدونستم همش چاخانه
تابلو خالي ميبست
منم چندتا خالي تپل واسش بستم
اصلا" از برخوردم ناراحت نيستم
كار اشتباهي نكردم
ولي اون آشغال كلي توهين كرده به اون دوستم س
فكر كرده بود اون منم
اون دوستم قيافش اصلا" مشكل نداره خيلي خوبه
معموليه
اون كثافت فكر كرده خودش چه شكليه؟
من كه از نزديك نديدمش
ولي پ و س كه ديدن!
خداي من حالم از پسرا(از اون نوعش)به هم ميخوره!
منتظر كاراي بعديه من باشيد!
ای بابا جوجه جان شما چرا هرچیز بدی رو به خودت میگیری؟
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت
سلام
پست قبلیم یکی اومده گفته که من کلا" دروغ میگم که دانشجو هستم
البته یه نفر که نه یه چند نفری اومدن بهم بد و بیراه گفتن
اینم جوابشون:
علیک سلام!
من دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه پیام نور هستم واحد
تحت نظارت تهران.
دیپلم کامپیوتر دارم.
پیشدانشگاهی انسانی خوندم.
امسال عشقم کشید رفتم دفترچه سراسری گرفتم.
رتبه ی سراسری ام شد پونزده هزارو نمیدونم چند.
ولی قبول نشدم چون انتخاب رشته ی درستی نداشتم.
همین!
واسه چی باید واسه یه عده که منو نمیشناسن دروغ ببافم؟هوم؟
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
امروز نتایج سراسری اومد
قبلا" هم گفته بودم انسانی شرکت میکنم
چون میدونستم امیدی به قبولیم نیست
از قبل یه فایل اچ تی ام ال سنجش درست کردم
توش زدم قبول با یه کد رشته
اینکارو کردم چون نمیخواستم جلوی خالم و بچه هاش کم بیارم
الآن اومدم برم توی سنجش نتایجو ببینم
دیدم قبول نشدم
بعد ۵دقیقه خالم اومد که ببینه
منم اون فایل رو بهش نشون دادم
دایی هم اومد
خوشحال شد
پسرخالم گفت حالا کد چه رشته ایه؟
رفتیم بگردیم پیدا کنیم
اگه گفتین من خاک تو سر کد چی رو نوشته بودم؟
بعله بعله درسته!
"ادبیات فارسی دانشگاه تهران"
خوشتون اومد؟
همه خوشحال شدن
گفتن مهندسی کامپیوتر پیام نور رو بیخیال شو بیا اینو بخون
همه گیر دادن
حالا نمیدونم چطوری از زیرش در برم؟
یکی نیست به من بگه احمق لااقل الهیات رو میزدی که کسی بهت گیر نده!
یکی بیاد بزنه توی گوش من!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت
شکست!
به همین سادگی
تصمیم گرفتم بچسبونمش
رفتم از سرکوچه یه چسب آبکی گرفتم
اومدم خونه
وایسادم اطرافم خلوت بشه
چراغ مطالعه رو روشن کردم
سینمو شکافتم و درش آورم اون لامذهبو!
هر تیکش یه جا افتاده بود
نشستم روی زمین
همشو گذاشتم توی یه ظرف
آب ریختم روش و شستمش
بعد که خشک شد شروع کردم به چسب زدن
روی هر تیکش اسم یه نفر نوشته بود
همه از بهترینام بودن
چسبوندمو چسبوندمو چسبوندم
همشو چسبوندم
ولی ای دل غافل این فقط نصفشه!
بقیش نیست
حالا قلبم فقط نما داره
هیشکی دل نداره پشتشو ببینه
خدایا چی شد اون دل مهربونم؟
این دلو دیگه میتونم به نام کی بکنم؟
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت
عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود
شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق میشود
تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت ٬ میتوان گفت که من چلچله لال توام ٬
مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف ٬ سخت محتاج به گرمای پر و بال توام . . .
نوشتم برای خالی نبودن عریضه!
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت
با دوست گرامي ميري پارك اونم بعد قرني
نشستي توي آلاچيق
ولو شدي روي زمين
چهار زانو نشستي
دوست گرامي هم ولو شده روي شما
چشماتو بستي
يهو يه فكري به ذهنت خطور ميكنه
چشاتو وا ميكني
ميگي:پري شماره ي كسيو نداري زنگ بزنيم اذيت كنيم؟
ميگه چرا يكيه خونشون همين نزديكيه
از اونجايي كه كرمت اساسيه گوشيتو درمياري
هندزفريتو هم وصل ميكني
يه گوشش توي گوش خودته اونيكي توي گوش پريه
پري شماره رو ميگيره
يه صداي پسرونه از اونور خط ميگه:جون دلم!بفرما جيگر!
تو هم هرهر ميخندي و صداتو نازك ميكني و ميگي:اوا انگار اشتباه گرفتم
بعد قطع ميكني كه اون زنگ بزنه
گوشي زنگ ميخوره
خودشه
بعد از سلام و احوالپرسي پسره ميگه بچه كجايي؟
ميگي همين دوروورا!
ميگه مگه ميدوني من كجام؟
ميگي آره بابا
ميگه كجا؟
هيچي نميگي
خودش ميگه فاز يكي؟
ميگي آره
ميگه الآن كجايي؟
ميگي يه جايي
ميگي اسمت چيه؟
ميگه امير
اون ميگه تو چي؟
ميگي بلقيس!
ميخنده تو هم ميخندي
دوباره ميگه نه واقعا"
ميگي صفورا
ميگه نه
ميگي سحر
دوباره يه خورده حرف ميزنيد
ميگي تو اسممو ميدوني؟
ميگه مگه سحر نيستي؟
ميگي سحر؟نه بابا من يه روده ي راست توي شكمم نيست
ميگه پس چي؟
ميگي خاطره
ميگه واقعا"؟
ميگي نه!
عصباني شده ولي سعي ميكنه بخنده
ميگه كي ببينمت؟
ميگي الآن
ميگه كجايي؟ميگي پارك فاز3
ميگه اومدم
بعد5دقيقه يه پسر جينگولي مياد سر قرار
تو و پري هم داريد همونجا آفتاب ميگيريد
زنگ ميزنه
صداي گوشي پخش ميشه
فكر اينجاشو نكرده بوديد
پسره ميبيندتون
مياد طرفتون
براي اينكه ردش كنيد بره عينك دودي ميزنيد
وانمود ميكنيد نابينا هستيد
جا ميخوره
داره حرف ميزنه
وانمود ميكنيد نميشنويد
ميگه تو چجوري باهام حرف زدي پس؟
پري ميگه سمعكشو ورداشته واسه همين نمشنوه
پسره يه كم ميشينه
يه بهانه جور ميكنه بلند ميشه كه بره
فكر ميكنيد رفته
عينكو ورميداريد و غش غش ميخنديد
برميگره طرفتون
بطري آبو خالي ميكنه روي صورتتون و ميخنده و ميره
10دقيقه بعد كه درس عبرت نگرفتيد دوباره يه شماره ي ديگه ميگيريد
خودتونو لوس ميكنيد ميگيد عزيزم خواب بودي؟مزاحم شدم؟قطع كنم؟
ميگه نه فدات شم و از اين حرفا
ميگه چند سالته؟
ميگي چند ميخوره به صدام؟
ميگه 25
بهت برميخوره و قطع ميكني
پري ميخنده و ميگه بهت گفتم نون نذار لاي دندونات!
تا ظهر انقدر مزاحمت ايجاد ميكني كه شارژ گوشيت تموم ميشه و بعدشم گوشيت خاموش
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت
پيشِ رويِ من تا چشم ياري ميکند درياست.
چراغِ ساحلِ آسودگيها در افق پيداست.
درين ساحل، - که من افتادهام، خاموش - غمم دريا، دلم تنهاست!
دلم بسته در زنجير خونينِ تعلقهاست!
خروش موج، با من ميکند نجوا:
که: «هر کس دل به دريا زد، رهايي يافت؛ ... ... هر کس دل به دريا زد رهايي يافت!...»
مرا آن دل که بر دريا زنم، نيست زپا اين بند خونين برکَنم نيست!
اميدِ آن که جانِ خستهام را به آن ناديده ساحل افکنم نيست
نمیدونم این شعرگونه متعلق به کیست!(نوشته تا نگن متقلبم!)
نوشته شده توسط فرا در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت
وقتی چشماشو میبنده تورو میبینه فقط و فقط
وقتی چشماشو باز میکنه بازم تو رو میبینه فقط و فقط
بهش میگم چشات مشکل پیدا کرده ها
میخنده
جواب نمیده
ولی من جوابمو میدونم و به روی خودم نمیارم
عاشق شده خوب!
آره؟عاشقی یعنی همین؟یا اشتباست همه ی افکارم؟!
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت
فکر میکنه من خرم!
فکر میکنه با بچه ی دو ساله طرفه!
وقتی بهش میگم چرا خرجی نمیدی کلی دروغ میبافه تحویلم میده
میگه یه بنده خدایی مشکل پیدا کرده بود تا ۵صبح داشتم کمکش میکردم!
میگه داشتم میومدما ولی یهو با پلیس درگیری پیدا کردم
میگه پلیس یهو بی هوا بهم شلیک کرد!
میگه و میگه و میگه و میگه ولی چرت میگه!
هیچی نمیگم منم به خدا
میدونم دروغه ولی خودمو میزنم به خریت!
بچم هر بار که باباش دیر مباد میگه مامانی بابا دوباره الآن میاد چاخاناشو شروع میکنه!
بچم چند سالشه؟۴ سال
اونم میفهمه خوب!
پ.ن:دل درد گرفتم انقدر به درددلت گوش دادم!
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت
یک درد به اندازه ی اقیانوس بیکران چشمهای بارانیت!
دوسالگی وبلاگمو چطور زیر سایه ی خون پاکت جشن بگیرم گل من؟!
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
عجب روزهایی رو تهران داره میگذرونه
روزهای تلخ و بد
دیروز صبح با دوستم رفتم که امتحان بده
سوار بی آر تی شدیم
به چهار راه ولیعصر که رسیدیم دیدم خیلی از ایستگاها شیشه ندارن!
بانکها هم همینطور
شیشه های خونه ها هم به لطف عده ای خاص پایین اومده بود!
مردم چه گناهی کردن که شماها ناراضی هستین؟
چرا اتوبوس ها رو به آتیش کشیدین دیگه؟
اینا اعتراض نیست!
چرا وحشی شدن اون عده؟
موقع برگشت جلوی دانشگاه شریف که رسیدیم ترافیک شد
یهو دیدم یه چیزایی محکم به شیشه میخوره
بلند شدم دیدم دانشجوها لطف میکنن و دارن سنگسارمون میکنن!
مگه مایی که توی اوتوبوس بودیم رئیس . جمهور شدیم آخه؟
واقعا" که!
همه ناراحتن و من هم!ولی آرامشتونو حفظ کنید!
بعدا" نوشت:
آخه ما شعورمون کجا رفته؟
چرا عین عقب افتاده ها داریم عمل میکنیم؟
چرا شایعه میسازیم؟
چرا فکر میکنیم ایران یعنی تهران؟
چرا یه کاری میکنید که آدم فکر کنه برگشته به عهد عتیق؟
همه به روان کاو نیاز داریم انگار!
عقلمون کجا رفته؟
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت
ملت همیشه در صحنه سلام!
ملت شب زنده دار سلام!
آقایون ، خانوما شما شب خوابتون نمیبره به من چه؟
چرا شب تازه بوق بوق زدنتون میگیره؟
اینهمه بنزین از کجا میارین؟
مریضید مگه؟
به من چه که طرفدار فلان نامزد هستید؟
"آناناس آناناس ..... مال ماس"!اینم شد شعار؟
حالا این هیچی
چند تا بچه هم که فکر نمیکنم سنشون دورقمی شده باشه هم
میان داد میزنن و میگن ..... ، ..... حمایتت میکنیم!
آخه بچه به تو چه ربطی داره؟
اونم ساعت ۲ بامداد!
مگه نباید ساعت ۹ خواب باشی شما؟
یهو صدای آژیر ماشین پلیس میاد
پلیسه میگه:..................... تقصیر خودتونه ها!
بعد صدای جیغ بانوان میاد!
(نفهمیدم پلیسه چی گفت واسه همین نقطه چین گذاشتم)
ملت برین بخوابین!
بعله میدونم الآن صبحه.دیشب چی؟دیشب که شب بود!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
بعد از دیدن مناظره ی دیشب
خواب ز چشمان تنگم گریخت!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت
1-
1-الو
2-الو،الو (خنده)سلام
1-سلام
2-سلامت شدي؟
1-(سرفه)هوم؟
2-تو ام مريضي؟
1-نه نه يه دقه گلوم (گلوشو صاف ميكنه) درد گرفت
2-ا قربون اون گلوت برم،خرخرتو بجوام!!!!!!!!
1-قهقهه
2-خنده
1-ديوانه(خنده)
2-وحشيم نه؟(خنده)
1-خنده
2-مريض شديم همه چي ميگيم(خنده)
1-نه فكر كنم تو از اول همينجوري بودي(خنده)
2-سخت مريضم به خدا!(خنده)
1-اوهوم،مشخصه(خنده)
خنده!
2-
۱- نميدونم،قبلش 4ديقه شده بود آخه
۲- 6 ديقه بود!
1-حالا!همون...!
2-به خاطر اينه كه ميخوان بينمون جدايي بندازن.ولي تو شيكست ناپذيري.مگه نه؟
1-كي من؟من يه خورده ديگه قطع شه سرمو ميكوبم يه ديوار!
2-ا جدي؟!
1-آره!
2-كاش اون ديواره من بودم سرتو ميكوبيدي به من!(خنده)
1-خنده
2-يا اينجوري به هم كله ميزديم(خنده)
1-قهقهه
2-پات خوب شد؟
1-آره خوبه!سيزده به در وسطي بازي كردم!
2-ديروز وسطي بازي كردي؟
1-آآآآآآآآآآآآآآره(با ناز صداشو ميكشه)
2-خرس وسطي؟!!!!
1-(خنده)نخير وسطي!خرس وسط فرق ميكنه!(خنده)
2-گفتم شايد خرس وسط بازي كردي همون وسطم خرس شدي!(خنده)
1-(قهقهه)نه!(صداشو صاف ميكنه)
2-از اين وسطي با دستا؟
1-هوم؟
2-توپو پرت ميكنن به همديگه؟!
1-يعني چي؟تو تا حالا وسطي بازي نكردي؟
2-بابا دونفر،يه نفر اينور وايميسه يه نفرم اينور وايميسه خوب من ميرم وسط ميپرم اينور اونر!(خنده)
1-(قهقهه)
2-مگه همين نيست؟
1-(خنده)چرا تقريبا" همينه!
2-ا خوب وسطيه شما چجوري؟همينه ديگه!(خنده)
1-همينجوريه(خنده)
2-بزنه بزنه بازي ميكردين؟!(خنده)
1-نه تو خودت ناراحت نكن.اصلا" فكرشو نكن!
2-راست ميگي(مكث)خوب عزيزم صداي...چي چي!...با چه انگيزه اي ميگه صدات شبيه گربه ميمونه؟!صدات كه خيلي نازه كه!
1-(خنده)راست ميگه!(خنده)
2-مي خواي صداتو وصل كنم به بانداي ماشين همه بشنون نظر بدن؟(خنده)
1-مسخره ميكني؟(خنده)
2-(جدي)نه جدي دارم ميگم
1-نه نميخواد همچين لطفي بكني!
2-نه لطف نيست اينا محبته.اصلا" بلد نيستيم كلا" لطف بكنيم
1-اوهوم؟
2-اوهوم!
1-(سرفه)الآن كجايي؟
2-من الآن توي خيابونم عين بيدمجنونم دارم ميلرزم(خنده)
1-(جدي)براي چي؟
2-اومدم هوا بخورم
1-هوا بخوري؟!
2-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره(صداشو نازك ميكنه)(خنده)
پ.ن:بعضیا چه الکی خوشن!
نوشته شده توسط فرا در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت
بعد یه ماه برمیگردی میبینی یکی به جات کلی پست گذاشته
کلی از کامنتها رو به جات جواب داده
و البته کپی از روی یه وبلاگ دیگه!
کلی شرمنده میشی
میگی خدایا من که نبودم!
نکنه توی خواب اومدم!
نه
اصلا" اون جایی که بودم هم که مجهز به کامپیوتر نبود
این کدوم آشغالیه که اول میره شمارمو پخش میکنه بعد این آبروریزی رو راه میندازه؟
به فاطمه زهرا کافیه بفهمم کیه
دوستانی هم که کامنت گذاشته بودن برام خیلی ممنون ولی من نبودم
و کسانی که احیانا" چت کردن باهام اگه بی حرمتی ای شده ببخشید
اون دوستی هم که از وبلاگش کپی برداری شده ازش عذر خواستم
ولی الآن باز هم ازش معذرت میخوام
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت
تا حالا به مرگ فکر کردین؟
چه سوالیه!خوب معلومه
هر وقت یکی میمیره حالا چه از همسایه ها یا هرکی دیگه
بهش فکر میکنیم
تا یه مدت هم رفتارمون و کارامونو درست میکنیم
منم مثل بقیه!
البته با یه تفاوت کوچیک
واسم اتفاق زیاد میفته
صدمه زیاد میبینم
مثلا" یکیش همین ۲روز پیش
مرگ رو با همین دوتا چشمم دیدم
با دختر خالم دعوام شده بود
تازه از بیرون اومده بودم
هنوز وارد خونه نشده بودم
منو هل داد
اصلا" حواسم به پشتم نبود
عقب عقب که رفتم زیر پام خالی شد
و دیگه چیزی نفهمیدم تا ۲ساعت بعدش که به هوش اومدم
از پله ها افتاده بودم
پشت سرم خورده بود به دیوار
خودم نمیدونستم چی شده؟فقط ناحیه ی پشت سرم بدجوری درد میکرد
پشت سرم خیس بود
توی خونه بودم روی تخت
پسرخالم بالا سرم داشت گریه میکرد
منتظر بودن آمبولانس بیاد
دستمو زدم به دستش تا بفهمه بیدارم
برگشت نگام کرد
کم مونده بود از خوشحالی بغلم کنه!
گفتم چی شده؟
گفت از پله ها افتادی پایین
نگاه کردم دیدم ملافه ای که زیر سرم بود خونی شده
بلند شدم نشستم
بردنم بیمارستان
سرمو بستن
بینیمم همینطور
گفتن شانس آوردی
خدا به جوونیت رحم کرد
وگرنه ضربه مغزی میشدی
ضربه ی خیلی بدی بود
۲شبه نخوابیدم
تا میاد خوابم ببره یا دهنم پر خون میشه یا طعم خونو توی دهنم حس میکنم
و حالم به هم میخوره
اینا رو گفتم که در ادامش بگم جون ما آدما به یه فوت بنده
خیلی راحت میتونیم دیگه نباشیم
خیلی ترسیدم
هیچوقت فکر نمیکردم انقدر از مردن بترسم
ولی ترسیدم
پ.ن:چیزایی رو توی اون بیهوشی دیدم که خوشحالم کرد.کسایی کنارم بودن که ای کاش توی بیداری منو تو آغوش میگرفتن!
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت
مقصود از پست قبل این بود که بگم خیلی چیزا
مثل دین به ریش و تسبیح دست گرفتن نیست
الآن توی مملکت گل و بلبل ما اکثرا" همینن
دایی من یه نمونه ی خیلی کوچیکه توی ایران بزرگ ما
الآن ما جایی هستیم که هرکی میاد توی هرچیزی دخالت میکنه
خودش از پایه مشکل داره
خودش خشتش کج رفته بالا
ولی میاد دیگران رو ارشاد میکنه
خیلی راحت دیگران رو قضاوت میکنه
همین!
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت
از همون بچگي كه خودمو شناختم از اين داييم ميترسيدم
حالا ترس هم نه ها!ولي بدجور ازش حساب ميبردم
هيچوقت جرات نداشتم جلوش بخندم
دعوا نميكردا ولي يه جور نگام ميكرد كه دلم ميخواست برم زير زمين
هميشه ي خدا هم جلوش روسري سرميكردم و ميكنم
حتي اون موقع كه فقط 8سالم بود
يه بار يادمه من خواب بودم كه اومد
خوب آدم با چادر كه نمي خوابه!
بلند شدم و خواستم بهش سلام كنم كه بدجوري دعوام كرد
گفت برو خودتو بپوشون!
انگار لخت بودم
هميشه ميخواست يكيو مسلمون كنه
همه از نظر اون كافر بودن مخصوصا" من
هربار هم كه ميرفتم دوچرخه سواري چنان دعوا ميكرد كه انگار آدم كشتم
به خاطر همين هم بود كه 16سالم كه شد دوچرخمو فروخت
بدون اينكه از من نظر بخواد
كلا" از ايناييه كه روزي 10بار جانماز آب ميكشن
من هيچوقت رو حرفش حرف نزدم
ديروز اومده بودن اينجا با دختراش
دختراشم چادرين
من از چادريا بدم نمياد ولي از اينا...!
دختر بزرگش گير داد كه يه آهنگ بزار گوش كنيم
منم گذاشتم
دايي خواب بود
رفتم خونه همسايه كناريمون كار داشتم
صداي موزيكو خيلي زياد كرده بودن
وقتي برگشتم دايي بيدار شده بود
قبل از اينكه اون چيزي بگه من رفتم صدا رو كم كردم
گفتم بچه ها شما ميخواين گوش كنين نه همسايه ها
رفتم توي آشپزخونه چايي بيارم
شنيدم كه ميگفت:ميخواستيم مسلمونش كنيم ولي انگار خودمون...!
ادعاي مسلموني ندارم چون چيزي سرم نميشه ولي تو كه به دينت مينازي بهتره به خودت نگاه بندازي اول!
نوشته شده توسط فرا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت
مدتي است هروقت به احوالاتي دچار ميشوم اين شعر استاد دكتر "محمود رفيعي"
برايم تداعي ميشود و عجيب به دلم مينشيند:
خداحافظ گل همواره در یادم،خداحافظ
نگار خوش خط و خالم،پریزادم،خداحافظ
.
من و تو راهمان از هم جدا تقدیرمان این است
تو چون شیرین و من از نسل فرهادم،خداحافظ
.
اگرچه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ...
.
تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم
و خود چون برگ پاییزی که افتادم ،خداحافظ...
.
و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمیدیدم
نگاهت را پس از آنکه ندا دادم خداحافظ!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت
يقين دارم در قاموس هستي...ودر چيستي اين زندگي كه ما به آن مبتلاييم،
هيچ پايان مطلقي وجود ندارد.-
اين كه ميگويند" فلان چيز پايان محتوم زندگي است"
مطمئنا" بلافاصله به آغازي منتهي ميشود كه مستقيم يا با واسطه تا ابد ادامه خواهد داشت.
همانطور كه منشا ازلي دارد...
-عميقا" به اين باور رسيده ام كه ما آدمهاي معمولي(!) بدجوري معيوبيم.
معيوب يعني يك جور خيلي خاص از محتاج بودن...
نميدانم...
جوري كه وقتي ميگويم معيوبيم تو دقيقا" منظورم را ميفهمي...
-در بند زمان و مكان بودن،براي اويي كه روحش بلاقيد است خيلي مايه ي نقصان است...
خيلي...(وقتي ميگويم بلاقيد منظورم را ميفهمي؟!)
-گمان نميكنم درهاي رحمت خداوند هيچگاه بسته شوند...
اما تو گاهي درون خانه اي و غرق رحمت و گاهي بيرون خانه اي و منتظر اذن دخول...
وحتي هنوز پشت دري،فيض ميبري از پشت در بودن بي اينكه بداني...!
نوشته شده توسط فرا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها.
این اولین پستمه بعد تعطیلات
اول بگم که من اصلا" مسافرت نرفتم
همین سه شنبه میخوام برم اصفهان
احتمالا" پنجشنبه یا جمعه برمیگردم
با اینکه مسافرت نرفتم ولی خیلی بهم خوش گذشت
آخه ۷فروردین نامزدی لیلا بود(دختر خالم)
کلی ماجرای خنده دار اون روز پیش اومد
منم از اول تا آخر مراسم فیلم گرفتم
از کراوات بستن ابوالفضل(داماد)تا سفت کردن کمربندش!
میتونم به خاطر اینا ازش حق السکوت بگیرم
حالا اینو بیخیال
فامیلای عروس خانوم که ما باشیم ۶۰ نفر بودیم
خونه به اون بزرگی داشت منفجر میشد
فامیلای آقا داماد هم ۳۰ نفر بودن
وقتی اومدن ابوالفضل کراوات نداشت
ولی تا دید ما انقدر زیادیم و برای اینکه ضایع نشه و اینا
رفت کراوات داداش بزرگشو گرفت!
منم توی دهنشون بودم و خیلی ماهرانه
داشتم با دوربین حدیثه(دخترخالم که ۱سال ازم کوچیکتره)
فیلم میگرفتم
بعد تا پسره برگشت تو نه سلامی نه هیچی یهو گفت لیلا کجاست؟!
حسن(داداش لیلا)غیرتی شد و...!
بقیشو نمیگم
از بعد اون ادامه میدم
داماد رفت نشست
به من اشاره کرد که بیا کارت دارم
منم رفتم پیشش
دوربینو یه جور گرفتم که کسی نبینه
یه سی دی داد دستم گفت برو اینو بزار
گفتم چیه این؟
گفت آهنگ باران عشقه،خالیه
منم رفتم گذاشتم توی وی سی دی
اونم تا آهنگ شروع شد دفترشو درآورد و شروع کرد به خوندن متنی که آماده کرده بود
اول یه آیه از قرآن خوند که راجع به ازدواج و همسرگزینی بود
بعد یه متن ادبی راجع به عشق خوند
وسطشم گریه کرد
ما هم همگی به همراهش گریه کردیم
یعنی من فقط نیم ساعت داشتم دستمال پخش میکردم و فیلم میگرفتم
همه توی اون لحظات به لیلا فحش میدادیم
آخه پسره ی بیچاره رو ۴ سال دنبال خودش کشونده بود
یعنی اینجوری بگم که پسره یه عاشق واقعی بود و هست
دایی ابراهیمم برای اینکه اون بتونه خودشو کنترل کنه
و گریه نکنه هی با صدای بلند صلوات میفرستاد!
خوندن متنش تموم شد
منو صدا کرد
رفتم پیشش
آروم توی گوشم گفت لیلا کجاست؟بگو بیاد بشینه دیگه!
گفتم باشه
رفتم لیلا رو صدا کردم
لیلا اومد نشست یه گوشه
از استرس داشت میلرزید
رفتن سر اصل مطلب
مهریه ۵۰۷ سکه چون پسره خیلی به عدد ۷ اعتقاد داره
داییم گفت داماد باید چند تیکه وسیله ی بزرگ بخره چون خونه که نداره
اون پسره قبول کرد
یهو داداش بزرگش بلند شد به داد و هوار
گفت یعنی چی؟من استاد دانشگاهم!!!!!! خوب منم باید نظر بدم
اصلا" ما رسم نداریم داماد چیزی بخره
همش پای خونواده ی عروسه
پاشدن رفتن بیرون که مشورت کنن
منم با یه قیافه ی معصوم رفتم نزدیکشون و شروع کردم به فیلم گرفتن
بعد که برگشتم تو نامادری ابوالفضل آروم بهم گفت ما هم از این رسما داریم.
رسمه داماد ۷ تیکه جنس بخره
خلاصه اونا هم برگشتن
قبول کردن ۳ تیکه بخرن
بعد حاج آقا اومد واسه صیغه کردن
لیلا رو به زور بردیم کنار ابوالفضل
صیغه جاری شد و نوبت بله گفتن لیلا رسید
همچین با عجله و پشت سر هم سه بار گفت:
بعععععله....بعععععله...بعععععله!
حاج آقاهه گفت البته منظورت با اجازه ی بزرگتراس دیگه؟!
دختر گلم،پدر و مادرت اینجا نشستنا
دوباره میخونم
دوباره خوند
گاگول خانوم دوباره همون کارو کرد!
موقع عکس انداختن ابوالفضل میومد دست لیلا رو بگیره لیلا خودشو میکشید کنار
کم مونده بود بهش بگه برادر یه کم برو اونورتر بشین...!
قند رو که شکستن من پریدم یه تیکشو برداشتم
رفتم از داماد پول گرفتم
۱۰۰هزار تومن داد بهم
بعدشم که موسیقی پخش شد
و منم چون هیکلا" از بقیه و حتی صدف که دوم راهنماییه کوچیکترم
رفتم وسط
شاباش گرفتم یه عالمه
شب خوبی بود برای من
البته فرداش نه ها!
چون موندم ظرفا رو شستم و نقلای روی زمینو جارو کردم
پ.ن۱:لیلا میاد میخونه واسه همین خیلی جاها رو سانسور کردم که خجالت نکشه!
پ.ن۲:کاسبی خوبی بود.......!
پ.ن۳:داداش داماد استاد تربیت بدنی یا همون ورزش خودمونه.واه واه واه چه مردم خودشونو تحویل میگیرن!
پ.ن۴:پست مدرنیسم و مدرنیسم یعنی چه؟این سوالی بود که توی جلسه ی خواستگاری برادر داماد از لیلا پرسید.هه هه هه!
نوشته شده توسط فرا در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
عید شما مبارک
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
سال نو مبارک
ميدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنيدن اين جمله کليشه اي بهم مي خوره.
پس سال نو مبارک!
هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز، نوروزتان امروز، امروزتان ديروز، ديروزتان پيروز، پيروزتان هر روز، اسگول شدي امروز!
e
. .. ei
. .. eid
. .. eide
. .. eidele ghafel
. .. didi sale 87 ham tamoom shod?
سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهني
اگر به تيپ خود اهميت ميدهيد
اگر به دنبال لباس زيبا براي عيد هستيد
اگر شيک پوشي را دوست داريد ...
با ما تماس بگيريد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صنف پالان دوزان پايتخت

نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت
صبح كه پاشدم داشتم از بدن درد ميمردم
ولي حوصلمم سررفته بود
مي خواستم برم بيرون
حالا ساعت چند بود؟
6:45 صبح
ولي هوا روشن بود
لباس پوشيدم
يعني روي تيشرتم فقط يه مانتو پوشيدم ديگه با يه شال
گفتم هوا گرمه ديگه
رفتم بيرون
مجتمعمون حياط داره ها
ولي توي حياط هوا خيلي خوب بود
درو كه باز كردم
ووووووووووووووووووووو
داشت باد منو ميبرد
يعني چي؟
آخه ديروز كه اينجوري نبود هوا!
چرا راه دور بريم؟همين الآن توي حياطو بگو!
از اونجايي كه حوصله نداشتم برگردم خونه
به راهم ادامه دادم
رفتم توي كوچه
همه كاپشن و كلاه داشتن
همشونم يه جوري نگام ميكردن
منم با اينكه سردم بود به روي مبارك نمياوردم
يعني سرما به معناي واقعي
خلاصه خودمو رسوندم به پارك سر خيابون هشتم
هيشكي بيرون نبودا
رفتم توي پارك
ديدم چند تا خانوم اومدن ورزش كنن
گفتم برم وسطشون فر بخورم شايد گرم بشم
يه نيم ساعتي ورزش كردم باهاشون
شدم سرگروهشون
يه خورده فوتبال بازي كرديم
حالا زناي گنده بودنا!
ولي خيلي خوشم اومد ازشون
لذت ميبرم از اينكه همچين زنايي رو ميبينم
شمارمم دادم بهشون
قرار گذاشتيم هر هفته يه روزي رو تعيين كنيم بريم كوه
از اونا كه جدا شدم
داشتم برميگشتم خونه
يهو يه ماشين گشت ارشاد جلو پام وايساد
يه آقاهه اومد بيرون
گير داد به شلوارم
گفت شلوارتو درست كن
منم اعصابم خورد شد گفتم چشاي كورتو اگه باز كني ميبيني جوراب پامه
مي خواستم بيام دوباره گير داد به موهام و گردنم
شالم يه كم رفته بود كنار گردنم معلوم بود شايد فقط اندازه ي يه سكه
كه اگه خيلي هيزبازي درمياوردي ميتونستي ببينيش
يه خورده نگاش كردم آقاهه رو
گفتم چقدر نگاه كردي كه تونستي اينو ببيني؟
خجالت نميكشي؟
شروع كردم به كولي بازي
توي اين كار استادم
انقدر داد زدم سرش كه بيچاره ترسيد
گفت خيله خوب بابا برو
اون ولم كرد
ولي من ول كنش نبودم ديگه
من هيچوقت واينميسم كسي باهام بد حرف بزنه و فضولي كنه
ديگه رفته بودم روي يه كانال ديگه
انقدر داد زدم كه هركي اونجا بود اومد طرفمون
چند نفري دورمون جمع شدن
گشتيه نشست توي ماشين و راه افتادن
تا رفتم همچين نيشم وا شد!
از خنده ريسه رفتم
نشسته بودم روي زمين و تا جون داشتم ميخنديدم
كم مونده بود از حال برم
آخه قيافه ي مرده خيلي ديدني شده بود
ديگه ديدم خيلي بد شد بلند شدم راه افتادم سمت خونه
رسيدم خونه ديدم گوشيم زنگ زد
شمارش خيلي رند بود ولي آشنا نبود
جواب دادم
ديدم يه پسرس
گفت عزيزم ببخش بيدارت كردما آخه خودت گفته بودي زود بيدار ميشي
گفتم شما؟
گفت منم ارشيا(ببخشيد درست نوشتم يا اينجوريه عرشيا؟!)
گفتم عذر مي خوام به جا نياوردم
گفت جيگرم ديروز شماره دادي بهم!
گفتم ا آقا اشتباه گرفتي
گفت نه و شروع كرد مشخصات منو بده
اتفاقا" همشم درست ميگفت
گفتم آقا به خدا من شماره ندادم
من توي خيابون به كسي شماره نميدم
گفت ميدونم آخه خيلي طول كشيد تا شماره دادي بهم
گفت ديروز با دوستت هم بودي ديروز صبح
قطع كردم
گوشيمو خاموش كردم
خيلي فكر كردم
من ديروز بيرون بودم
با دوستمم بودم
ولي به خدا يادم نمياد به پسره شماره داده باشم
نميدونم والا شايدم دادم
ولي از من بعيده!
اما جديدا" خيلي چيزا يادم ميره
مثلا" يادم نمياد اسم عمه ي بابام چي بوده
يا اينكه يادم نمياد الآن مي خواستم چه خبري رو بگم
واقعا" يادم نمياد
يا خيلي چيزاي ديگه هست كه فراموش كردم
چيزاي مهمي كه روم نميشه بگم
الآن مي خوام برم دكتر
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
درست چند ماه پيش بود.وقتي يك هفته مانده بود به پايان 33 سالگي ات.
مدتي به شروع زمستان. مدتي به تولد من،مني كه ميگفتي عزيزت هستم!
تو در اغما به سر ميبردي و من نميدانستم چه بلايي سرت آمده...
من دور بودم...خيلي دور!
و دير بودم...دير فهميدم...هنوز براي بهبودت..براي دوباره ديدنت...دعا ميكردم كودكانه!
وقتي فهميدم زير تيغ جراحي دوام نياوردي،وقتي شستند و بردند و خاكت كردند!
من دور بودم و دير...
يك ماه بعد تازه فهميدم چه بلايي سرم آمده.تو فرصت نكردي 33 سالگي ات را تمام كني
شمع وجودت مدتهاست كه خاموش شده.
ميشه براي من هم كنار خودت توي بهشت جا بگيري رضا؟
پ.ن:چه بيرحمانه مينويسم:شستند و بردند و خاكت كردند.
جدیده:غمگین نیستم من برعکس چیزی که فکر میکنید
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
يادت مي آيد آن روزهايي كه شبهايش نمي گذشت را؟
شبهاي بي خوابي هاي كودكانه...
قصه را كه تمام مي كردي چشم ميدوختي به سقف و مي گفتي ستاره ها را بشمار...
و من با حيرت به سقف خيره ميشدم...
و بعد چشم مي دوختم به آرامش تو...
و پيش خودم فكر مي كردم خوش به حال آدم بزرگها كه زير سقف هم آسمان را،
ماه و ستاره ها را و حتي خدا را ميبينند...!
من،اما چشمهاي بچگي ام را ميبستم و تنها ستاره اي كه ميتوانستم
پشت پرده ي پلكهايم تجسم كنم، تو بودي.
تو كه چشمهايت از آسمان هم ستاره باران تر بود!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
پارسال همین روزها بود که فکر میکردم دیگر آرزوهایم رو به تحقق اند..!!
آرزوهای کودکانه ام.
آرزوهایی که حالا شاید برایم مرده اند.
بر باد رفته اند.
دانشگاه مورد علاقه ام.
رشته ی محبوبم. محیطی که قرار بود توش رشد کنم.
اساتیدی که قرار بود ازشان چیز یاد بگیرم.
چه ولعی داشتم برای آموختن.
"چقدر بچه بودم. "
پارسال همین روزها بود که برای اولین بار سر کلاس استادی حاضر شدم
و همان اولین جلسه چنان حالب ازم گرفت!
که هنوز جایش درد میکند..
بعد از گذشت یک سال٬ هنوز جایش داغ داغ است..
هیچ وقت فراموش نمیکنم...
صدایش هنوز توی گوشم زنگ میزند وقتی خواست رمز موفقیت!! را بگوید ،
گمانم میخواست درس زندگی بدهد!
این بود: " همیشه سعی کنید از حماقت بغل دستی تون نهایت استفاده رو بکنید.."
این تلخ ترین درسی(!) بود که تا بحال شنیده ام..
دردناک ترینش..
جایش هنوز بدجوری میسوزد..
حالا بعد از گذشت یک سال میبینم دانشجو هایی را که درسشان را خوب از بر کرده اند.
آدمهایی که از حماقت بغل دستی هایشان تا حد ممکن "سوء استفاده" میکنند. آدمهایی که ...
دلم برای حقارت همین آدمها که از احساس زیرکی سرشارند
و به زرنگی های کودکانه شان می بالند.. بدجوری می سوزد.
کاش می توانستم خیره شوم توی چشم یکی شان
و بهش بفهمانم کسی قصد دزدیدن سهم تو را ندارد..
این تویی که بیشتر از حقت می خواهی..
کاش می توانستم چشمهایش را جلوی آینه باز نگه دارم و بهش نشان دهم احمق کیست!
دلم برای خودم هم میسوزد.
چقدر سادگی کردم.
به بهانه های کوچک وبزرگ.
دلم برای آرزوهای پرپر شده ام هم میسوزد که این روزها با چسب به هم چسباندمشان!
دلم برای آن استاد!! هم سوخت.
بیچاره برای موفقیتش هرچه داشت از حماقت بغل دستی هایش داشت.. نه خودش!
کلا به نظر میرسد آدم دل سوخته ای باشم!!!
![]()
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت
راه!
گذر!
اشك!
لبخند!
آرامش!
سكوت!
تنفر!
ديليت..شايد
دوست داشتن
ري استارت...مـِي بي!
راستي يه حس پنهان كه دوسش دارم.
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران،گرمتر از لبخند،داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد،نابتر،روشنتر،بارور خواهم شد
برگ را باور كن،آفتابي تر شو،باغ را از بر كن،دوستم داشته باش
به اميد روزهاي بهتر!!!
و ثبت يك روز شاد...!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
خبر فوري:
سلام بچه ها
2روز پيش يه اس ام اس داشتم
از علي
علي مشكي پوش
يه چيزي نوشته بود كه هنوز از اون موقع توي شوكم
نوشته بود پدرش فوت كرده
واقعا" متاسفم
علي جان واقعا" متاسفم
اميدوارم ديگه غم نبيني
مي خواستم زنگ بزنم بهت
ولي دلم نيومد صداتو بشنوم
نميدونستم چي بگم
ديدم اينجوري شايد بيانش برام راحتتر باشه
اگه يه موقع احتياج به يه گوش داشتي من هستم
ميتوني روي من حساب كني
دلم نمي خواست توي اين شرايط اينا رو بگم و دوستيمو ثابت كنم
اما...!
شايد باور نكني اما منم گريه كردم
ديگه نميدونم چي بگم
منو ببخش...
نوشته شده توسط فرا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه دختر هستم.هنرستانی بودم.اما دیگه نیستم...
تا شهریور 86 تهرانی بودم اما الآن دیگه شهریار هستیم و توی منطقه اندیشه زندگی می کنیم.
تاریخ تولد:27/9/1368
از اینکه بهم سرزدین ممنونم!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY