یک درد به اندازه ی اقیانوس بیکران چشمهای بارانیت!
دوسالگی وبلاگمو چطور زیر سایه ی خون پاکت جشن بگیرم گل من؟!
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
عجب روزهایی رو تهران داره میگذرونه
روزهای تلخ و بد
دیروز صبح با دوستم رفتم که امتحان بده
سوار بی آر تی شدیم
به چهار راه ولیعصر که رسیدیم دیدم خیلی از ایستگاها شیشه ندارن!
بانکها هم همینطور
شیشه های خونه ها هم به لطف عده ای خاص پایین اومده بود!
مردم چه گناهی کردن که شماها ناراضی هستین؟
چرا اتوبوس ها رو به آتیش کشیدین دیگه؟
اینا اعتراض نیست!
چرا وحشی شدن اون عده؟
موقع برگشت جلوی دانشگاه شریف که رسیدیم ترافیک شد
یهو دیدم یه چیزایی محکم به شیشه میخوره
بلند شدم دیدم دانشجوها لطف میکنن و دارن سنگسارمون میکنن!
مگه مایی که توی اوتوبوس بودیم رئیس . جمهور شدیم آخه؟
واقعا" که!
همه ناراحتن و من هم!ولی آرامشتونو حفظ کنید!
بعدا" نوشت:
آخه ما شعورمون کجا رفته؟
چرا عین عقب افتاده ها داریم عمل میکنیم؟
چرا شایعه میسازیم؟
چرا فکر میکنیم ایران یعنی تهران؟
چرا یه کاری میکنید که آدم فکر کنه برگشته به عهد عتیق؟
همه به روان کاو نیاز داریم انگار!
عقلمون کجا رفته؟
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت
ملت همیشه در صحنه سلام!
ملت شب زنده دار سلام!
آقایون ، خانوما شما شب خوابتون نمیبره به من چه؟
چرا شب تازه بوق بوق زدنتون میگیره؟
اینهمه بنزین از کجا میارین؟
مریضید مگه؟
به من چه که طرفدار فلان نامزد هستید؟
"آناناس آناناس ..... مال ماس"!اینم شد شعار؟
حالا این هیچی
چند تا بچه هم که فکر نمیکنم سنشون دورقمی شده باشه هم
میان داد میزنن و میگن ..... ، ..... حمایتت میکنیم!
آخه بچه به تو چه ربطی داره؟
اونم ساعت ۲ بامداد!
مگه نباید ساعت ۹ خواب باشی شما؟
یهو صدای آژیر ماشین پلیس میاد
پلیسه میگه:..................... تقصیر خودتونه ها!
بعد صدای جیغ بانوان میاد!
(نفهمیدم پلیسه چی گفت واسه همین نقطه چین گذاشتم)
ملت برین بخوابین!
بعله میدونم الآن صبحه.دیشب چی؟دیشب که شب بود!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
بعد از دیدن مناظره ی دیشب
خواب ز چشمان تنگم گریخت!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت
1-
1-الو
2-الو،الو (خنده)سلام
1-سلام
2-سلامت شدي؟
1-(سرفه)هوم؟
2-تو ام مريضي؟
1-نه نه يه دقه گلوم (گلوشو صاف ميكنه) درد گرفت
2-ا قربون اون گلوت برم،خرخرتو بجوام!!!!!!!!
1-قهقهه
2-خنده
1-ديوانه(خنده)
2-وحشيم نه؟(خنده)
1-خنده
2-مريض شديم همه چي ميگيم(خنده)
1-نه فكر كنم تو از اول همينجوري بودي(خنده)
2-سخت مريضم به خدا!(خنده)
1-اوهوم،مشخصه(خنده)
خنده!
2-
۱- نميدونم،قبلش 4ديقه شده بود آخه
۲- 6 ديقه بود!
1-حالا!همون...!
2-به خاطر اينه كه ميخوان بينمون جدايي بندازن.ولي تو شيكست ناپذيري.مگه نه؟
1-كي من؟من يه خورده ديگه قطع شه سرمو ميكوبم يه ديوار!
2-ا جدي؟!
1-آره!
2-كاش اون ديواره من بودم سرتو ميكوبيدي به من!(خنده)
1-خنده
2-يا اينجوري به هم كله ميزديم(خنده)
1-قهقهه
2-پات خوب شد؟
1-آره خوبه!سيزده به در وسطي بازي كردم!
2-ديروز وسطي بازي كردي؟
1-آآآآآآآآآآآآآآره(با ناز صداشو ميكشه)
2-خرس وسطي؟!!!!
1-(خنده)نخير وسطي!خرس وسط فرق ميكنه!(خنده)
2-گفتم شايد خرس وسط بازي كردي همون وسطم خرس شدي!(خنده)
1-(قهقهه)نه!(صداشو صاف ميكنه)
2-از اين وسطي با دستا؟
1-هوم؟
2-توپو پرت ميكنن به همديگه؟!
1-يعني چي؟تو تا حالا وسطي بازي نكردي؟
2-بابا دونفر،يه نفر اينور وايميسه يه نفرم اينور وايميسه خوب من ميرم وسط ميپرم اينور اونر!(خنده)
1-(قهقهه)
2-مگه همين نيست؟
1-(خنده)چرا تقريبا" همينه!
2-ا خوب وسطيه شما چجوري؟همينه ديگه!(خنده)
1-همينجوريه(خنده)
2-بزنه بزنه بازي ميكردين؟!(خنده)
1-نه تو خودت ناراحت نكن.اصلا" فكرشو نكن!
2-راست ميگي(مكث)خوب عزيزم صداي...چي چي!...با چه انگيزه اي ميگه صدات شبيه گربه ميمونه؟!صدات كه خيلي نازه كه!
1-(خنده)راست ميگه!(خنده)
2-مي خواي صداتو وصل كنم به بانداي ماشين همه بشنون نظر بدن؟(خنده)
1-مسخره ميكني؟(خنده)
2-(جدي)نه جدي دارم ميگم
1-نه نميخواد همچين لطفي بكني!
2-نه لطف نيست اينا محبته.اصلا" بلد نيستيم كلا" لطف بكنيم
1-اوهوم؟
2-اوهوم!
1-(سرفه)الآن كجايي؟
2-من الآن توي خيابونم عين بيدمجنونم دارم ميلرزم(خنده)
1-(جدي)براي چي؟
2-اومدم هوا بخورم
1-هوا بخوري؟!
2-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره(صداشو نازك ميكنه)(خنده)
پ.ن:بعضیا چه الکی خوشن!
نوشته شده توسط فرا در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت
بعد یه ماه برمیگردی میبینی یکی به جات کلی پست گذاشته
کلی از کامنتها رو به جات جواب داده
و البته کپی از روی یه وبلاگ دیگه!
کلی شرمنده میشی
میگی خدایا من که نبودم!
نکنه توی خواب اومدم!
نه
اصلا" اون جایی که بودم هم که مجهز به کامپیوتر نبود
این کدوم آشغالیه که اول میره شمارمو پخش میکنه بعد این آبروریزی رو راه میندازه؟
به فاطمه زهرا کافیه بفهمم کیه
دوستانی هم که کامنت گذاشته بودن برام خیلی ممنون ولی من نبودم
و کسانی که احیانا" چت کردن باهام اگه بی حرمتی ای شده ببخشید
اون دوستی هم که از وبلاگش کپی برداری شده ازش عذر خواستم
ولی الآن باز هم ازش معذرت میخوام
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت
تا حالا به مرگ فکر کردین؟
چه سوالیه!خوب معلومه
هر وقت یکی میمیره حالا چه از همسایه ها یا هرکی دیگه
بهش فکر میکنیم
تا یه مدت هم رفتارمون و کارامونو درست میکنیم
منم مثل بقیه!
البته با یه تفاوت کوچیک
واسم اتفاق زیاد میفته
صدمه زیاد میبینم
مثلا" یکیش همین ۲روز پیش
مرگ رو با همین دوتا چشمم دیدم
با دختر خالم دعوام شده بود
تازه از بیرون اومده بودم
هنوز وارد خونه نشده بودم
منو هل داد
اصلا" حواسم به پشتم نبود
عقب عقب که رفتم زیر پام خالی شد
و دیگه چیزی نفهمیدم تا ۲ساعت بعدش که به هوش اومدم
از پله ها افتاده بودم
پشت سرم خورده بود به دیوار
خودم نمیدونستم چی شده؟فقط ناحیه ی پشت سرم بدجوری درد میکرد
پشت سرم خیس بود
توی خونه بودم روی تخت
پسرخالم بالا سرم داشت گریه میکرد
منتظر بودن آمبولانس بیاد
دستمو زدم به دستش تا بفهمه بیدارم
برگشت نگام کرد
کم مونده بود از خوشحالی بغلم کنه!
گفتم چی شده؟
گفت از پله ها افتادی پایین
نگاه کردم دیدم ملافه ای که زیر سرم بود خونی شده
بلند شدم نشستم
بردنم بیمارستان
سرمو بستن
بینیمم همینطور
گفتن شانس آوردی
خدا به جوونیت رحم کرد
وگرنه ضربه مغزی میشدی
ضربه ی خیلی بدی بود
۲شبه نخوابیدم
تا میاد خوابم ببره یا دهنم پر خون میشه یا طعم خونو توی دهنم حس میکنم
و حالم به هم میخوره
اینا رو گفتم که در ادامش بگم جون ما آدما به یه فوت بنده
خیلی راحت میتونیم دیگه نباشیم
خیلی ترسیدم
هیچوقت فکر نمیکردم انقدر از مردن بترسم
ولی ترسیدم
پ.ن:چیزایی رو توی اون بیهوشی دیدم که خوشحالم کرد.کسایی کنارم بودن که ای کاش توی بیداری منو تو آغوش میگرفتن!
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت
مقصود از پست قبل این بود که بگم خیلی چیزا
مثل دین به ریش و تسبیح دست گرفتن نیست
الآن توی مملکت گل و بلبل ما اکثرا" همینن
دایی من یه نمونه ی خیلی کوچیکه توی ایران بزرگ ما
الآن ما جایی هستیم که هرکی میاد توی هرچیزی دخالت میکنه
خودش از پایه مشکل داره
خودش خشتش کج رفته بالا
ولی میاد دیگران رو ارشاد میکنه
خیلی راحت دیگران رو قضاوت میکنه
همین!
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت
از همون بچگي كه خودمو شناختم از اين داييم ميترسيدم
حالا ترس هم نه ها!ولي بدجور ازش حساب ميبردم
هيچوقت جرات نداشتم جلوش بخندم
دعوا نميكردا ولي يه جور نگام ميكرد كه دلم ميخواست برم زير زمين
هميشه ي خدا هم جلوش روسري سرميكردم و ميكنم
حتي اون موقع كه فقط 8سالم بود
يه بار يادمه من خواب بودم كه اومد
خوب آدم با چادر كه نمي خوابه!
بلند شدم و خواستم بهش سلام كنم كه بدجوري دعوام كرد
گفت برو خودتو بپوشون!
انگار لخت بودم
هميشه ميخواست يكيو مسلمون كنه
همه از نظر اون كافر بودن مخصوصا" من
هربار هم كه ميرفتم دوچرخه سواري چنان دعوا ميكرد كه انگار آدم كشتم
به خاطر همين هم بود كه 16سالم كه شد دوچرخمو فروخت
بدون اينكه از من نظر بخواد
كلا" از ايناييه كه روزي 10بار جانماز آب ميكشن
من هيچوقت رو حرفش حرف نزدم
ديروز اومده بودن اينجا با دختراش
دختراشم چادرين
من از چادريا بدم نمياد ولي از اينا...!
دختر بزرگش گير داد كه يه آهنگ بزار گوش كنيم
منم گذاشتم
دايي خواب بود
رفتم خونه همسايه كناريمون كار داشتم
صداي موزيكو خيلي زياد كرده بودن
وقتي برگشتم دايي بيدار شده بود
قبل از اينكه اون چيزي بگه من رفتم صدا رو كم كردم
گفتم بچه ها شما ميخواين گوش كنين نه همسايه ها
رفتم توي آشپزخونه چايي بيارم
شنيدم كه ميگفت:ميخواستيم مسلمونش كنيم ولي انگار خودمون...!
ادعاي مسلموني ندارم چون چيزي سرم نميشه ولي تو كه به دينت مينازي بهتره به خودت نگاه بندازي اول!
نوشته شده توسط فرا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت
مدتي است هروقت به احوالاتي دچار ميشوم اين شعر استاد دكتر "محمود رفيعي"
برايم تداعي ميشود و عجيب به دلم مينشيند:
خداحافظ گل همواره در یادم،خداحافظ
نگار خوش خط و خالم،پریزادم،خداحافظ
.
من و تو راهمان از هم جدا تقدیرمان این است
تو چون شیرین و من از نسل فرهادم،خداحافظ
.
اگرچه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ...
.
تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم
و خود چون برگ پاییزی که افتادم ،خداحافظ...
.
و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمیدیدم
نگاهت را پس از آنکه ندا دادم خداحافظ!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت
يقين دارم در قاموس هستي...ودر چيستي اين زندگي كه ما به آن مبتلاييم،
هيچ پايان مطلقي وجود ندارد.-
اين كه ميگويند" فلان چيز پايان محتوم زندگي است"
مطمئنا" بلافاصله به آغازي منتهي ميشود كه مستقيم يا با واسطه تا ابد ادامه خواهد داشت.
همانطور كه منشا ازلي دارد...
-عميقا" به اين باور رسيده ام كه ما آدمهاي معمولي(!) بدجوري معيوبيم.
معيوب يعني يك جور خيلي خاص از محتاج بودن...
نميدانم...
جوري كه وقتي ميگويم معيوبيم تو دقيقا" منظورم را ميفهمي...
-در بند زمان و مكان بودن،براي اويي كه روحش بلاقيد است خيلي مايه ي نقصان است...
خيلي...(وقتي ميگويم بلاقيد منظورم را ميفهمي؟!)
-گمان نميكنم درهاي رحمت خداوند هيچگاه بسته شوند...
اما تو گاهي درون خانه اي و غرق رحمت و گاهي بيرون خانه اي و منتظر اذن دخول...
وحتي هنوز پشت دري،فيض ميبري از پشت در بودن بي اينكه بداني...!
نوشته شده توسط فرا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها.
این اولین پستمه بعد تعطیلات
اول بگم که من اصلا" مسافرت نرفتم
همین سه شنبه میخوام برم اصفهان
احتمالا" پنجشنبه یا جمعه برمیگردم
با اینکه مسافرت نرفتم ولی خیلی بهم خوش گذشت
آخه ۷فروردین نامزدی لیلا بود(دختر خالم)
کلی ماجرای خنده دار اون روز پیش اومد
منم از اول تا آخر مراسم فیلم گرفتم
از کراوات بستن ابوالفضل(داماد)تا سفت کردن کمربندش!
میتونم به خاطر اینا ازش حق السکوت بگیرم
حالا اینو بیخیال
فامیلای عروس خانوم که ما باشیم ۶۰ نفر بودیم
خونه به اون بزرگی داشت منفجر میشد
فامیلای آقا داماد هم ۳۰ نفر بودن
وقتی اومدن ابوالفضل کراوات نداشت
ولی تا دید ما انقدر زیادیم و برای اینکه ضایع نشه و اینا
رفت کراوات داداش بزرگشو گرفت!
منم توی دهنشون بودم و خیلی ماهرانه
داشتم با دوربین حدیثه(دخترخالم که ۱سال ازم کوچیکتره)
فیلم میگرفتم
بعد تا پسره برگشت تو نه سلامی نه هیچی یهو گفت لیلا کجاست؟!
حسن(داداش لیلا)غیرتی شد و...!
بقیشو نمیگم
از بعد اون ادامه میدم
داماد رفت نشست
به من اشاره کرد که بیا کارت دارم
منم رفتم پیشش
دوربینو یه جور گرفتم که کسی نبینه
یه سی دی داد دستم گفت برو اینو بزار
گفتم چیه این؟
گفت آهنگ باران عشقه،خالیه
منم رفتم گذاشتم توی وی سی دی
اونم تا آهنگ شروع شد دفترشو درآورد و شروع کرد به خوندن متنی که آماده کرده بود
اول یه آیه از قرآن خوند که راجع به ازدواج و همسرگزینی بود
بعد یه متن ادبی راجع به عشق خوند
وسطشم گریه کرد
ما هم همگی به همراهش گریه کردیم
یعنی من فقط نیم ساعت داشتم دستمال پخش میکردم و فیلم میگرفتم
همه توی اون لحظات به لیلا فحش میدادیم
آخه پسره ی بیچاره رو ۴ سال دنبال خودش کشونده بود
یعنی اینجوری بگم که پسره یه عاشق واقعی بود و هست
دایی ابراهیمم برای اینکه اون بتونه خودشو کنترل کنه
و گریه نکنه هی با صدای بلند صلوات میفرستاد!
خوندن متنش تموم شد
منو صدا کرد
رفتم پیشش
آروم توی گوشم گفت لیلا کجاست؟بگو بیاد بشینه دیگه!
گفتم باشه
رفتم لیلا رو صدا کردم
لیلا اومد نشست یه گوشه
از استرس داشت میلرزید
رفتن سر اصل مطلب
مهریه ۵۰۷ سکه چون پسره خیلی به عدد ۷ اعتقاد داره
داییم گفت داماد باید چند تیکه وسیله ی بزرگ بخره چون خونه که نداره
اون پسره قبول کرد
یهو داداش بزرگش بلند شد به داد و هوار
گفت یعنی چی؟من استاد دانشگاهم!!!!!! خوب منم باید نظر بدم
اصلا" ما رسم نداریم داماد چیزی بخره
همش پای خونواده ی عروسه
پاشدن رفتن بیرون که مشورت کنن
منم با یه قیافه ی معصوم رفتم نزدیکشون و شروع کردم به فیلم گرفتن
بعد که برگشتم تو نامادری ابوالفضل آروم بهم گفت ما هم از این رسما داریم.
رسمه داماد ۷ تیکه جنس بخره
خلاصه اونا هم برگشتن
قبول کردن ۳ تیکه بخرن
بعد حاج آقا اومد واسه صیغه کردن
لیلا رو به زور بردیم کنار ابوالفضل
صیغه جاری شد و نوبت بله گفتن لیلا رسید
همچین با عجله و پشت سر هم سه بار گفت:
بعععععله....بعععععله...بعععععله!
حاج آقاهه گفت البته منظورت با اجازه ی بزرگتراس دیگه؟!
دختر گلم،پدر و مادرت اینجا نشستنا
دوباره میخونم
دوباره خوند
گاگول خانوم دوباره همون کارو کرد!
موقع عکس انداختن ابوالفضل میومد دست لیلا رو بگیره لیلا خودشو میکشید کنار
کم مونده بود بهش بگه برادر یه کم برو اونورتر بشین...!
قند رو که شکستن من پریدم یه تیکشو برداشتم
رفتم از داماد پول گرفتم
۱۰۰هزار تومن داد بهم
بعدشم که موسیقی پخش شد
و منم چون هیکلا" از بقیه و حتی صدف که دوم راهنماییه کوچیکترم
رفتم وسط
شاباش گرفتم یه عالمه
شب خوبی بود برای من
البته فرداش نه ها!
چون موندم ظرفا رو شستم و نقلای روی زمینو جارو کردم
پ.ن۱:لیلا میاد میخونه واسه همین خیلی جاها رو سانسور کردم که خجالت نکشه!
پ.ن۲:کاسبی خوبی بود.......!
پ.ن۳:داداش داماد استاد تربیت بدنی یا همون ورزش خودمونه.واه واه واه چه مردم خودشونو تحویل میگیرن!
پ.ن۴:پست مدرنیسم و مدرنیسم یعنی چه؟این سوالی بود که توی جلسه ی خواستگاری برادر داماد از لیلا پرسید.هه هه هه!
نوشته شده توسط فرا در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
عید شما مبارک
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
سال نو مبارک
ميدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنيدن اين جمله کليشه اي بهم مي خوره.
پس سال نو مبارک!
هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز، نوروزتان امروز، امروزتان ديروز، ديروزتان پيروز، پيروزتان هر روز، اسگول شدي امروز!
e
. .. ei
. .. eid
. .. eide
. .. eidele ghafel
. .. didi sale 87 ham tamoom shod?
سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهني
اگر به تيپ خود اهميت ميدهيد
اگر به دنبال لباس زيبا براي عيد هستيد
اگر شيک پوشي را دوست داريد ...
با ما تماس بگيريد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صنف پالان دوزان پايتخت

نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت
صبح كه پاشدم داشتم از بدن درد ميمردم
ولي حوصلمم سررفته بود
مي خواستم برم بيرون
حالا ساعت چند بود؟
6:45 صبح
ولي هوا روشن بود
لباس پوشيدم
يعني روي تيشرتم فقط يه مانتو پوشيدم ديگه با يه شال
گفتم هوا گرمه ديگه
رفتم بيرون
مجتمعمون حياط داره ها
ولي توي حياط هوا خيلي خوب بود
درو كه باز كردم
ووووووووووووووووووووو
داشت باد منو ميبرد
يعني چي؟
آخه ديروز كه اينجوري نبود هوا!
چرا راه دور بريم؟همين الآن توي حياطو بگو!
از اونجايي كه حوصله نداشتم برگردم خونه
به راهم ادامه دادم
رفتم توي كوچه
همه كاپشن و كلاه داشتن
همشونم يه جوري نگام ميكردن
منم با اينكه سردم بود به روي مبارك نمياوردم
يعني سرما به معناي واقعي
خلاصه خودمو رسوندم به پارك سر خيابون هشتم
هيشكي بيرون نبودا
رفتم توي پارك
ديدم چند تا خانوم اومدن ورزش كنن
گفتم برم وسطشون فر بخورم شايد گرم بشم
يه نيم ساعتي ورزش كردم باهاشون
شدم سرگروهشون
يه خورده فوتبال بازي كرديم
حالا زناي گنده بودنا!
ولي خيلي خوشم اومد ازشون
لذت ميبرم از اينكه همچين زنايي رو ميبينم
شمارمم دادم بهشون
قرار گذاشتيم هر هفته يه روزي رو تعيين كنيم بريم كوه
از اونا كه جدا شدم
داشتم برميگشتم خونه
يهو يه ماشين گشت ارشاد جلو پام وايساد
يه آقاهه اومد بيرون
گير داد به شلوارم
گفت شلوارتو درست كن
منم اعصابم خورد شد گفتم چشاي كورتو اگه باز كني ميبيني جوراب پامه
مي خواستم بيام دوباره گير داد به موهام و گردنم
شالم يه كم رفته بود كنار گردنم معلوم بود شايد فقط اندازه ي يه سكه
كه اگه خيلي هيزبازي درمياوردي ميتونستي ببينيش
يه خورده نگاش كردم آقاهه رو
گفتم چقدر نگاه كردي كه تونستي اينو ببيني؟
خجالت نميكشي؟
شروع كردم به كولي بازي
توي اين كار استادم
انقدر داد زدم سرش كه بيچاره ترسيد
گفت خيله خوب بابا برو
اون ولم كرد
ولي من ول كنش نبودم ديگه
من هيچوقت واينميسم كسي باهام بد حرف بزنه و فضولي كنه
ديگه رفته بودم روي يه كانال ديگه
انقدر داد زدم كه هركي اونجا بود اومد طرفمون
چند نفري دورمون جمع شدن
گشتيه نشست توي ماشين و راه افتادن
تا رفتم همچين نيشم وا شد!
از خنده ريسه رفتم
نشسته بودم روي زمين و تا جون داشتم ميخنديدم
كم مونده بود از حال برم
آخه قيافه ي مرده خيلي ديدني شده بود
ديگه ديدم خيلي بد شد بلند شدم راه افتادم سمت خونه
رسيدم خونه ديدم گوشيم زنگ زد
شمارش خيلي رند بود ولي آشنا نبود
جواب دادم
ديدم يه پسرس
گفت عزيزم ببخش بيدارت كردما آخه خودت گفته بودي زود بيدار ميشي
گفتم شما؟
گفت منم ارشيا(ببخشيد درست نوشتم يا اينجوريه عرشيا؟!)
گفتم عذر مي خوام به جا نياوردم
گفت جيگرم ديروز شماره دادي بهم!
گفتم ا آقا اشتباه گرفتي
گفت نه و شروع كرد مشخصات منو بده
اتفاقا" همشم درست ميگفت
گفتم آقا به خدا من شماره ندادم
من توي خيابون به كسي شماره نميدم
گفت ميدونم آخه خيلي طول كشيد تا شماره دادي بهم
گفت ديروز با دوستت هم بودي ديروز صبح
قطع كردم
گوشيمو خاموش كردم
خيلي فكر كردم
من ديروز بيرون بودم
با دوستمم بودم
ولي به خدا يادم نمياد به پسره شماره داده باشم
نميدونم والا شايدم دادم
ولي از من بعيده!
اما جديدا" خيلي چيزا يادم ميره
مثلا" يادم نمياد اسم عمه ي بابام چي بوده
يا اينكه يادم نمياد الآن مي خواستم چه خبري رو بگم
واقعا" يادم نمياد
يا خيلي چيزاي ديگه هست كه فراموش كردم
چيزاي مهمي كه روم نميشه بگم
الآن مي خوام برم دكتر
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
درست چند ماه پيش بود.وقتي يك هفته مانده بود به پايان 33 سالگي ات.
مدتي به شروع زمستان. مدتي به تولد من،مني كه ميگفتي عزيزت هستم!
تو در اغما به سر ميبردي و من نميدانستم چه بلايي سرت آمده...
من دور بودم...خيلي دور!
و دير بودم...دير فهميدم...هنوز براي بهبودت..براي دوباره ديدنت...دعا ميكردم كودكانه!
وقتي فهميدم زير تيغ جراحي دوام نياوردي،وقتي شستند و بردند و خاكت كردند!
من دور بودم و دير...
يك ماه بعد تازه فهميدم چه بلايي سرم آمده.تو فرصت نكردي 33 سالگي ات را تمام كني
شمع وجودت مدتهاست كه خاموش شده.
ميشه براي من هم كنار خودت توي بهشت جا بگيري رضا؟
پ.ن:چه بيرحمانه مينويسم:شستند و بردند و خاكت كردند.
جدیده:غمگین نیستم من برعکس چیزی که فکر میکنید
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
يادت مي آيد آن روزهايي كه شبهايش نمي گذشت را؟
شبهاي بي خوابي هاي كودكانه...
قصه را كه تمام مي كردي چشم ميدوختي به سقف و مي گفتي ستاره ها را بشمار...
و من با حيرت به سقف خيره ميشدم...
و بعد چشم مي دوختم به آرامش تو...
و پيش خودم فكر مي كردم خوش به حال آدم بزرگها كه زير سقف هم آسمان را،
ماه و ستاره ها را و حتي خدا را ميبينند...!
من،اما چشمهاي بچگي ام را ميبستم و تنها ستاره اي كه ميتوانستم
پشت پرده ي پلكهايم تجسم كنم، تو بودي.
تو كه چشمهايت از آسمان هم ستاره باران تر بود!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
پارسال همین روزها بود که فکر میکردم دیگر آرزوهایم رو به تحقق اند..!!
آرزوهای کودکانه ام.
آرزوهایی که حالا شاید برایم مرده اند.
بر باد رفته اند.
دانشگاه مورد علاقه ام.
رشته ی محبوبم. محیطی که قرار بود توش رشد کنم.
اساتیدی که قرار بود ازشان چیز یاد بگیرم.
چه ولعی داشتم برای آموختن.
"چقدر بچه بودم. "
پارسال همین روزها بود که برای اولین بار سر کلاس استادی حاضر شدم
و همان اولین جلسه چنان حالب ازم گرفت!
که هنوز جایش درد میکند..
بعد از گذشت یک سال٬ هنوز جایش داغ داغ است..
هیچ وقت فراموش نمیکنم...
صدایش هنوز توی گوشم زنگ میزند وقتی خواست رمز موفقیت!! را بگوید ،
گمانم میخواست درس زندگی بدهد!
این بود: " همیشه سعی کنید از حماقت بغل دستی تون نهایت استفاده رو بکنید.."
این تلخ ترین درسی(!) بود که تا بحال شنیده ام..
دردناک ترینش..
جایش هنوز بدجوری میسوزد..
حالا بعد از گذشت یک سال میبینم دانشجو هایی را که درسشان را خوب از بر کرده اند.
آدمهایی که از حماقت بغل دستی هایشان تا حد ممکن "سوء استفاده" میکنند. آدمهایی که ...
دلم برای حقارت همین آدمها که از احساس زیرکی سرشارند
و به زرنگی های کودکانه شان می بالند.. بدجوری می سوزد.
کاش می توانستم خیره شوم توی چشم یکی شان
و بهش بفهمانم کسی قصد دزدیدن سهم تو را ندارد..
این تویی که بیشتر از حقت می خواهی..
کاش می توانستم چشمهایش را جلوی آینه باز نگه دارم و بهش نشان دهم احمق کیست!
دلم برای خودم هم میسوزد.
چقدر سادگی کردم.
به بهانه های کوچک وبزرگ.
دلم برای آرزوهای پرپر شده ام هم میسوزد که این روزها با چسب به هم چسباندمشان!
دلم برای آن استاد!! هم سوخت.
بیچاره برای موفقیتش هرچه داشت از حماقت بغل دستی هایش داشت.. نه خودش!
کلا به نظر میرسد آدم دل سوخته ای باشم!!!
![]()
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت
راه!
گذر!
اشك!
لبخند!
آرامش!
سكوت!
تنفر!
ديليت..شايد
دوست داشتن
ري استارت...مـِي بي!
راستي يه حس پنهان كه دوسش دارم.
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران،گرمتر از لبخند،داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد،نابتر،روشنتر،بارور خواهم شد
برگ را باور كن،آفتابي تر شو،باغ را از بر كن،دوستم داشته باش
به اميد روزهاي بهتر!!!
و ثبت يك روز شاد...!
نوشته شده توسط فرا در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
خبر فوري:
سلام بچه ها
2روز پيش يه اس ام اس داشتم
از علي
علي مشكي پوش
يه چيزي نوشته بود كه هنوز از اون موقع توي شوكم
نوشته بود پدرش فوت كرده
واقعا" متاسفم
علي جان واقعا" متاسفم
اميدوارم ديگه غم نبيني
مي خواستم زنگ بزنم بهت
ولي دلم نيومد صداتو بشنوم
نميدونستم چي بگم
ديدم اينجوري شايد بيانش برام راحتتر باشه
اگه يه موقع احتياج به يه گوش داشتي من هستم
ميتوني روي من حساب كني
دلم نمي خواست توي اين شرايط اينا رو بگم و دوستيمو ثابت كنم
اما...!
شايد باور نكني اما منم گريه كردم
ديگه نميدونم چي بگم
منو ببخش...
نوشته شده توسط فرا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
مي خوام ماجراي ياشار احمق رو بنويسم
چند وقت بود يه دختر به اسم ستاره بهم اس ام اس ميداد
يعني خودشو اينجوري معرفي كرده بود
منم از سر تنهايي باهاش اس ام اس بازي ميكردم
جوك يا اس ام اساي عاشقونه واسه هم ميفرستاديم
البته من اسممو بهش گفته بودم مينا
گفته بودم اسمم اين نيست ولي خواسته بودم اينطوري صدام كنه
تا اينكه پنجشنبه ي دوهفته پيش كه فكر كنم 17بهمن بود
خيلي حالم بد بود از تنهايي
تهرانم كه نميتونستم برم پيش ملينا اينا
گفتم دوست دارم ببينمت
آخه اونم خونشون انديشه بود فاز3
گفت باشه
قرار گذاشتيم ساعت 6:30 توي فاز1 خيابون هشتم شرقي
ساعت 6 رفتم بيرون خريد گفتم تا 6:30 بشه برم سر هشتم
6:20 زنگ زد
تمام احساساتم له شد
ديدم صداي پسرونست
گفت بهت دروغ گفتم فرانك
گفتم اسممو از كجا ميدوني؟
گفت ميشناسمت
كلي راجع بهت تحقيق كردم
اسمم ياشاره متولد 66 هستم و...
ساكت بودم
بدجوري بغض گلومو گرفته بود
از اينكه بازي خورده بودم ناراحت بودم
قطع كردم
راس ساعت 6:30 كه شد ترس برم داشت
برگشتم خونه
هرچي زنگ زد جواب ندادم
گفت به قرآن تا صبح واميستم تا بياي
گفتم انقدر واستا تا زير پات جاي علف يونجه سبز بشه
هي پيش خودم فكر ميكردم اين كيه كه منو ميشناسه
آخه من اصلا" توي انديشه كم بيرون ميرم
مگه اينكه چي بشه از در خونه بزنم بيرون
اس ام اس دادم فردا(شنبه)ساعت 10:30 بيا همونجاي قبلي
بگو چي ميپوشي
اونم گفت
شبش اصلا" خواب به چشمم نيومد حتي يه لحظه
گذاشتم ساعت 10:30 شد بعد لباس پوشيدم
آخه داشت برف ميومد گفتم سرما ميخورم
رفتم.از دور ديدم يه بچه فشن بي ريخت واساده اونجا
شالگردنمو كشيدم روي صورتم
از كنارش كه رد ميشدم منو ديد ولي لابد شك كرد كه من باشم
رفتم توي پارك كنار هشتم
روي تاب نشستم
هرچي فكر كردم نفهميدم كيه
اصلا" نديده بودمش تا حالا
زنگ زد
گفتم توي پاركم
اومد
اومد جلوم وايساد
دستشو آورد جلو كه دست بده
رومو كردم اونور كه يعني اصلا" نديدم
سلام كرد
جواب دادم
گفتم خوب،منتظرم حرف بزني
گفتم شمارمو از كي گرفتي؟
گفت از مجتبي محققي
گفتم تا حالا اسمشم نشنيدم
گفت پاشو راه بريم اينجوري من سردم ميشه يه جا وايسم
گفتم كجا؟
گفت بيا بريم كرج
گفتم من با تو جايي نميام
گفت شالتو از روي صورتت وردار ببينمت
گفتم تو كه منو قبلا" ديده بودي
گفت مي خوامم مطمئن شم
شالو كشيدم پايين
گفت خيلي خوشگلتر از اوني هستي كه از دور ديده بودمت
(لابد مي خواست خرم كنه)
بلند شدم
گفت بيا يه كم بريم توي خيابون فرعيا حرف بزنيم و بيشتر آشنا شيم
توي دلم گفتم اين بشر منو توي اين مدت اذيت كرد
سركارم گذاشت
بايد اذيتش كنم
باهاش رفتم
شروع كرد از خودش گفتن
گفت فرانك واقعا" 19 سالته؟
گفتم آره
گفت پس چرا نه آرايش كردي نه ابروهاتو ورداشتي؟
گفتم اينجوري راحتترم
گفت ولي خوشگلي خوب احتياج به آرايش نداري
(خيلي دلم مي خواست بزنم توي دهنش نميدونم چطوري خودمو نگه داشتم؟)
خيلي حرف زد
مخمو خورد
گفت بيا بريم كافي شاپ
نمي خواستم برم
الكي گفتم مهمون دارم
قراره برم ساوه خونه ي همسايه ي قديميمون
پيچوندمش كه برم خونه نقشه بكشم واسش
اونم دنبالم اومد
پسراي اون اطراف منو مميشناسن
همه با تعجب نگام مي كردن
تا حالا كسي منو با يه پسر نديده بود
به هيچكي محل نميدادم
حالا با اين احمق داشتم راه ميرفتم
رسيديم سر كوچه سريع گفتم خداحافظ و رفتم سر خونه
با صداي بلند كه همه بشنون گفت مواظب خودت باش
(توي دلم گفتم بري زير گل!)
رفتم خونه
اس ام اس داد
گفت شب دوباره بيا ببينمت
گفتم من دارم ميرم ساوه(خالي بستم)
هر روز اس ام اس ميداد
سعي ميكردم جواب ندم
تا اينكه روز موعود من فرارسيد
اس ام اس دادم كه ديگه نمي خوام باهات ارتباط داشته باشم
اونم گفت فكر خوبيه.از اولم سركار بودي
منم چون يه كاري مي خواستم بكنم واسم مهم نبود جوابش چيه
يه كاريش كردم كه ...
نميگم چيكارش كردم!
نه اينكه بخوام بزارمتون توي خماري ها.نه!
آخه دخترخالمم مياد اينجارو مي خونه
مي خوام بره توي فكر!
هه هه هه.....!
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت
دیروز اوممدم آپ کنم که نشد ولی امروز!
دلم هواي گريه داره ولي چشمام ياري نمي كنه
انگاري دوست نداره بباره
روحم پر از هراس و وحشته ولي جسمم اين لرزشو هويدا نمي كنه
گويا زلزله اي ويرانگر اتفاق افتاده باشه همه چيز نابود شده
و من بر سر خرابه روح خودم وايستادم
ولي نمي خوام كسي بفهمه كه من مرگ رو همراه خودم دارم
نمي خوام كسي فرو ريختنم رو ببينه
من با خودم عهد كردم حتي تا مرز جنون به كسي اجازه ندم به من با ترحم نگاه كنه
من مي خوام به سان كوه استواري بايستام
حتي اگر گرداب سهمگين زندگي منو تو خودش ببلعه من مي ايستم
و باز لبخند مي زنم به سياهي اطرافم
من نهايت غم رو ديدم پس در اين گرداب فرو نخواهم رفت
من بين درختان چمن اون سرو هميشه سرسبزم نه اون بيد لرزون،
تويي كه مي پنداري مي توني منو بشكني و به مرداب مرگ فرو ببري
بدون و بخون كه من تا مرز مرگ رفتم
من كلبه ام كنار مرداب مرگه
سالهاست كه با هم يك دل و هم نواييم و با هم غريبي نمي كنيم
حتي گاه اين مرداب برام نيلوفرهايي آورده
كه تو حتي تو بهشتت هم نمي توني ببينيشون
من استوار مي مونم و فرو نمي ريزم
فقط تو اين موندم كه خدا چه بازيگرايي رو تو اين دنيا قرار داده
كه هر كدوم مكاره زمان خويشن
بازيگراني با قلب هاي سياه كه هر كدوم تو فكر فريب و دغل بازي هستند
من مال اين سرزمين و ديار نيستم
نمي دونم بين اين بازيگرا چه مي كنم
دوست دارم از ديار شما برم
با توام اي بازيگر سرزمين ريا
خداوند هنگام آفرينش به من فرمان داد بدي ها رو فراموش كن
و تنها نيكي را به خاطر بسپار
او از وجود خود در روح من دميد كه خوب باشم
ولي از من نپرسيد كه مي خواهي خوب باشي يا نه
از من نپرسيد بين بهشت و جهنم كدام را مي خواهي
او مرا در دوزخش رها ساخت مابين آدمكان فريبكار خود
و نمي دانم به جزاي كدامين گناه مرا چنين آزار مي دهد،
خدايا من به عنوان بي گناه ترين مجرم از تو شكوه مي كنم
از تو كه هرگز از من نپرسيدي كه مي خواهم بمانم يا نه
من گله دارم از تو كه روح لرزان و وجود گريانم را ديدي
و بي توجه گذشتي
تو گوييا مرا آفريدي كه يار و غمخوار غم باشم
چه با تو گويم كه خود مي بيني همه درد گشته ام
و در سكوت مطلق خود باز به سر مي بري
ببين من خود مرگ گشته ام و تو باز سكوت مي كني
كاش كه لحظه اي مكث مي كردي و مرا مي ديدي
اين منم دخترك بي پناهي كه رهايش ساخته اي ...
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت
ديشب تنها بوديم
من و مهرناز
رفتم شام درست كردم
همون غذايي كه دوست داره
ماكاروني
مثل هميشه با لبخند ازم تشكر كرد
شام رو با هم خورديم
ديشب به نظرم خيلي كم خورد
ولي من تازه اشتهام باز شده بود
آخه تنها نبودم
مهرناز پيشم بود
شام كه تموم شد رفتيم توي آشپزخونه
نشست روي صندلي كنارم
من ظرف ميشستم و اون نگاهم مي كرد
از اينكه نگاهش فقط به من بود لذت ميبردم
آخه اولين باري بود كه يكي به خودم نگاه مي كرد فقط
رفتيم با هم توي اتاق
خيلي دلم گرفته بود
باهاش حرف زدم
سرمو گذاشتم روي شونشو گريه كردم
اون مثل هميشه فقط لبخند ميزد
هيچي نمي گفت
با لبخندش خيلي آروم شدم
گوش ميكرد به حرفام
هيچي نمي گفت
فقط گوش ميكرد
تا حالا اين همه بهم توجه نشده بود
رفتم كه بخوابم
اونم اومد
خوابم برد كنارش
اونم خوابيد كنارم
صبح كه بيدار شدم ديگه از غم خبري نبود
اولين كسي بود كه به حرفام گوش مي كرد
باهاش راحت بودم
بهم دروغ نمي گفت
دروغي نمي گفت دوسم داره
پ.ن1:مهرناز عروسكمه(یه سگ آبی ناز) كه ملینا واسه تولدم بهم هديه داده!
پ.ن2:كاش همه مثل مهرناز آروم و مهربون بودن
پ.ن3:كاش وقتي حرف ميزنم سكوت ميكردي...
پ.ن4:كاش ميتونستم باهات حرف بزنم!
پ.ن۴:من روانی نیستم
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 8:36 موضوع | لینک ثابت
واژه ها بي معنا و تو خالي از اتاقك ذهنم در گذرند
و ترسي مرا در برگرفته
خيال تنهايي و بي تو بودن مو بر تنم راست مي كند،
كاش باز تو با يك سبد اطلسي باز مي گشتي
تا شيپوريهاي خانه آمدنت را نوا مي كردند،
ولي تو بي خيال همه نياز من پركشيدي به سوي بي نهايتها،
بي كرانها و نگاه بي سو نوايم را در خم جاده ها سپردي،
مرا بي خودگذاشتي
نمي دانم يادت هست
هنگام وداعت ماهيهاي كوچك حوضمان اشكهايشان را بدرقه راهت كردند
و سپيدارهاي باقچه از رقص ايستادند،
باد زوزه مي كشيد و به دور تو مي چرخيد گوئي مي خواست بوي ترا بگيرد
و با خود به همه جا ببرد
و حالا من مانده ام و چشمانم
كه در تمناي يك نگاه تو اشك مي ريزد
اي عزيزترين هستي، تو نيستي
ولي بدان بي تو گلهاي خانه به پيشواز مرگ رفته اند
و آفتاب تابِ تابيدن ندارد،
اي الهه عشق در قلبم،
كاش به سان پرنده اي شوی
و شبي مهمان چشمانم شوي
و گرد اندوه نشسته بر قلبم را كه نشان از دوريت دارد بزدايي
عزيزترينم عاشقانه مي پرستمت با اينكه ديگر نيستي...
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
کارهمواره ی باران با دشت
برف با قله ی کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه وبرگ
ابرعابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
ونسیمی با زلف
دوکبوتر با هم
وشب و روز وطبیعت با ما
عشق بازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام ونوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
وچراغ شب یلدای کسی با شمعی
عشق بازی به همین آسانی است ...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
وبپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خودببری تا لبخند
عشق بازی به همین آسانی است...
به همین آسانی...
نوشته شده توسط فرا در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
سلام
اون پست دیروز یعنی هستم ولی حرفی برای گفتن ندارم!
همین
یه اتفاق خیلی جالب هم بعد اون پستم افتاد که گفتنش شادم می کنه!
دیروز مهمون داشتیم
دخترخالم می خواست بیاد نت کار داشت
ولی چون خونه شلوغ بود مجبور شدیم بریم کافی نت
آخه کامپیوتر رو توی پذیرایی گذاشتم
رفتیم یه کافی نت نزدیکمون
دختر خالم نشست کاراشو انجام بده
منم رفتم واسه خودم از طبقه بالاش سی دی بخرم
لیلا کارم داشت می خواست صدام کنه
گفت لیلیپوت بیا اینجا
یهو دیدم پسر کافی نتیه یه جوری شد
میخ شده بود هی نگام می کرد
البته من مثل همیشه متوجهش نشدم
لیلا زد بهم گفت فکر کنم عاشقت شده!
نگاش کردم دیدم همینجوری داره نگاه می کنه
منم زل زدم تو چشمش
دیدم ول کن نیست
رفتم جلو گفتم حالت خوبه؟تا حالا آدم ندیدی تو عمرت؟!
سرشو تکون داد یعنی نه!
خندم گرفت
گفتم ندیدی؟
گفت چرا دیدم
شما رو هم زیاد دیدم
ولش کردم ر فتم پیش دخترخالم نشستم
پسره رفت بالا با یه سینی قهوه برگشت
اومد سمت ما
تعارف کرد
من برنداشتم
لیلا برداشت
آروم توی گوشش گفتم نخوریا!
پسره گفت فرانک خانوم خیلی از دیدنتون خوشحالم...
واقعا" اسمتون فرانکه دیگه؟
گفتم اسم منو از کجا میدونی؟
گفت مگه شما مدیر وبلاگ دیگه نمی خوام تکراری باشم نیستی؟
گفتم چرا هستم
گفت من قبلا" زیاد نظر میدادم برات
هنوزم میام وبلاگت ولی خوب نظر نمیزارم یا بی اسم نظر میدم
خلاصه کلی حرف زدیم
فکر نمی کردم لااقل توی فاز۱ کسی وبلاگمو بشناسه
حتی داداشش هم منو میشناخت
کلی از مطلبامو حفظ بود اینش خیلی نظرمو جلب کرد
مطلبا رو می خوند بعد منظورمو می پرسید
ساعت نزدیک ۱۱ به زور دختر خالم بلند شدم بیام خونه!
اونهمه نشستیم اونجا پول نمی خواست بگیره
دیدم نزدیک ۴ساعت نشستیم اینا هم ساعتی ۸۰۰ میگیرن
۴۰۰۰ تومن گذاشتم و با دختر خالم فرار کردیم از اونجا!
بعضی مطالبو خیلی دوست داشت پسره
گفتم حیفه به خاطر بچه بازی خودم وبلاگو به هم بریزم
واسه همین تصمیم گرفتم درست تر از قبل رفتار کنم
چطوره؟
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت
سلام
.
خدا حافظ
.
اگر لفظ دیگری یافتی بر این دو اضافه کن...!
نوشته شده توسط فرا در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
خوب مثل اینکه قرار شد منطقی باشم
پس تو هم منطقی باش!باش!
بهتره یه نگاهی به آرشیو وبلاگ بندازی
اونایی که من نوشتم
من سبکم اینه
خوب یا بد همینم
پس درک کن
وقتی به پستت نگاه میکنم برام شرمندگی مکرر میاره
اگه می خوای اینجوری باشی باش ولی نه اینجا
من فکر میکردم دفعه ی قبل اشتباه کردم
ولی الآن میبینم...!
نوشته شده توسط فرا در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
می خوام خودم و جمع و جور کنم
لا اقل تو این دنیای مجازی!!!
خسته ام!!!
اما همیشه پای برجا
باید به همه ثابت کنم که من.............
دختری هستم که می تونم!!!
من می تونم کوه رو جابجا کنم!
آخه من به خودم ایمان دارم!
درسته گاهی وقت ها خیلی ها میزنن تو ذوقم..
بذار بزنن!
تا این ساز های مخالف و فالش نباشه
که تـــــــــــــــــــک بودن کار من پیدا نیست!
دوباره تصمیم جدی گرفتم!واسه همه چیز!
اگه خدا بخواد واسه منطقی بودن!!!
رفیق!!
باید خودم و جمع و جور کنم
نوشته شده توسط فرا در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
سلام
ظهر اومدم آپ کنم
ولی این بلاگفا قر دادنش گرفته بود
همه چی پرید
کلی چیز نوشته بودم
حیف شد کپی نکردم
همشون پریدن به سلامتی
یه عالمه هم شکلک!
بی خیال
اومده بودم بازگشت پر افتخار جوجه رو به خودمو بقیه تبریک بگم
یه موقع فکر نکنید تازه آشتی کردیما
نه خیلی وقته
فقط تصمیم گرفتیم بزرگ بشیم دیگه
یعنی درواقع من تصمیم گرفتم بچه بازیو بزارم کنار
همینجا هم از جوجه به خاطر رفتار معذرت می خوام
(البته کاری نکردم که معذرت بخوام!!!!هه هه هه!)
مهم نیست که تقصیر کی بوده
مهم اینه که هر کی سعی کنه عاقل باشه
خوب جوجه منتظر آپ خودت می مونیم
پ.ن۱:خدا کنه این بلاگفا نازو ادا رو بزاره کنار!
پ.ن۲:دیروز کارت گرافیکم سوخت!
البته دادم برام درستش کردن.
حالا منتظر پخش شدن عکسام توی اینترنت هستم!
نوشته شده توسط فرا در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
تولدت مبارک ، مبارک!
تولدت مبارک
رو سقف این اتاقه
یه عالمه ستاره
می خوایم تولدت رو جشن بگیریم دوباره....!
فشفشه های روشن بادبادکای رنگی
همگی با هم بخونین
آخه تو چقده قشنگی!![]()

خوب
اینجا چه خبره؟
قربونتون برم انقدر نفهمین![]()
خوب تولده دیگه!
حالا تولد کی؟
تولد خودم!
البته فرداست
ولی خوب چه فرقی میکنه؟من از حالا جشنو شروع میکنم
۱
۲
۳
۴!
حالا بیا وسط باهم برقصیم![]()
آها بچرخونش![]()
پ.ن:یه سال دیگه هم به عمرم اضافه شد
فکر کنم دارم بزرگ میشم
پ.ن۲:فکر کن!

نوشته شده توسط فرا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه دختر هستم.هنرستانی بودم.اما دیگه نیستم...
تا شهریور 86 تهرانی بودم اما الآن دیگه شهریار هستیم و توی منطقه اندیشه زندگی می کنیم.
تاریخ تولد:27/9/1368
از اینکه بهم سرزدین ممنونم!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY